عاشقانه ها

باران ...

 

 

بــــــــاران ...

بهانـــــــه ای بود ...

که زیر چـتــــــــر من ،

تا انتهای کوچــــــــــــــــــــــــه بیایـــــــــی

کـــــــــاش

نه کوچـــه انتهایی داشت

و

نه باران بند می آمــــد ...

 

[ ٢٩ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٥ ‎ب.ظ ] [ هیوا ] [ نظرات () ]


گریــه

 

بعضــی اشــکهــــا هستندبــــی دلیل
بـــی بهانـــه
یـــک دفعـــه
نصف شبــی... عــجــیــب ، آدم را آرام مـیکنند !

 

بسلامتی کسی که به خاطر منافع تو میگه دوستت نداره...
اما برات میمیره و تو تنهائی برات
اشک میریزه

 

اگه یه دختر با چشم گریون بهت گفت برو
بدون بیش از هر زمان دیگه ای میخواد پیشش باشی...

 

 

[ ٢٧ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ] [ هیوا ] [ نظرات () ]


حسین پناهی

این پست اختصاص دارد به حسین پناهی عزیز :

 

 

 

خدایا !

دست بشکنه ! پا بشکنه ! سر بشکنه اما ... "دل" نشکنه .

 

 

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد

خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم ...

 

 

می دانی ... !؟ به رویت نیاوردم ... !
  از همان زمانی که جای " تو " به " من " گفتی " شما "
فهمیدم
پای " او " در میان است ..

 

 

می‌دونی”بهشت” کجاست ؟ یه فضـای چند وجب در چند وجب ! بین  بازوهای  کسی که دوسـتش داری…

 

 

ماندن به پای کسی که دوستش داری  قشنگ ترین اسارت زندگی است

 

 

[ ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ] [ هیوا ] [ نظرات () ]


تشکر

 

 با سلام

قصد داشتم از همه ی عزیزانی که با گذاشتن نظراتشون به من کمک می کنند تشکر کنم و خیلی ممنونم از دوستانی که همیشه با تعریف کردناشون من رو شرمنده می کنند .

همتون رو دوست دارم .

با یاری خدا و شما با امید بیشتری رو وبلاگم کار می کنم و میدونم که وبلاگم بی ایراد نیست.

سعی خودم رو می کنم به بهترین نحو ارائه بدمش .

 

 

   ********************************

  در باز شد...

حتما باد شوخیش گرفته...

مسخره!

ادای آمدنت را در می آورد!!!

 

 

 

[ ٢٦ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٧ ‎ق.ظ ] [ هیوا ] [ نظرات () ]


کسی به نام خدا

 

اگر هیچوقت بعد از هر لبخندی خدارو شکر نمی کنی ، حق نداری بعد از هر اشکی اونو سرزنش کنی

 

خدایا به داده هایت شکر

به نداده هایت شکر

به گرفته هایت شکر

چون

داده هایت نعمت

نداده هایت حکمت

و گرفته هایت امتحان است

 

 

 

خدایا عاشقتم...

به تو از هر چیزی و از هر کسی بیشتر اعتقاد دارم

نذار ازت دور شم عشقم

تو همه چیز منی


خدایا !

گاهی وقتا وقتی زندگیم خیلی آرومه

حس می کنم باهام قهری

من دوست دارم وقتی مشکلی واسم پیش میاد

چون میدونم می خوای ازم انسان قوی ای بسازی

و وقتی می بینم این جوری نیست و زندگیم آرومه

حس بدی بهم دست میده

خدایا بابت همه چی شکرت

عاشقتم

[ ٢٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ هیوا ] [ نظرات () ]


بعد از این عشق ...

بعد از این عشق ، به هر عشق جهان می خندم

                     هرکه آرد سـخن عـشق به میـان می خندم

من از آن روز که دلدارم رفت

                     به هوس بازی این بی خردان می خندم

روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد

                    بعد از این سوز، به هر سوز جهان می خندم

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

                  کارم از گریه گذشته ، به آن می خندم

 

 


[ ٢٤ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ هیوا ] [ نظرات () ]


امان از اون ...

بـیـخـیـال خـیـالـت مـیـشـوم . . .

و مـیـسـپـارمـت بـه دسـت ِ "او" امـا چـه کـنـم کـه "او" . . .

فـقـط یـک ضـمـیـر "سـوم شـخـص غـایـب" نـیـسـت

"او" کـسـی سـت کـه . . .

تـمـام هـسـتی ِ ایـن "اول شـخـص مـخـاطـب ِ" حـاضـرت را . .

بـه آتـش کـشـیـده اسـت !

 

http://becoming.persiangig.com/image/eshghejavani1.jpg

 

 

مچاله کن. . . بشکن. . . خط بزن. . . خلاصه راحت باش. . .
ارث بابات که نیست. . .
دل تنهای منه. .

 

 

 

[ ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ هیوا ] [ نظرات () ]


...

 

آدم هـــــــا... فـرامـوش نـــمی‌کــــنند ... !! ... فــــــــقط ... دیـــگر ســـــــــــــــــــــاکت می‌شـوند ... هـمین !

 

اوج تنهایی زمانی است که
رو به روی کسی که عاشقش هستی بشینی و بدونی که هیچ وقت بهش نمی رسی...!

 

 آدم است دیگر گاهی اوقات
حتی برای
نامردی هایت
هم دلتنگ میشود …..

 

تنت که پیش من باشد و دلت در اغوش دیگری .. هزار خطبه هم که بخوانند باز هم هرزگیست .

 

 

[ ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ هیوا ] [ نظرات () ]


هی فلانی

 

  

هی فلانی می دانی ؟ می گویند رسم زندگی چنین است... می آیند.... می مانند...... عادت می دهند.... ومی روند. وتو در خود می مانی.. و تو تنها می مانی.. راستی نگفتی؟ رسم تونیز چنین است؟.... مثل همه فلانی ها....؟

 

 

[ ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ هیوا ] [ نظرات () ]


جمله های عاشقانه

 

دردهایم در آغوشی مداوا شد که نمی دانستم وقتی

ندارمش بــــزرگتــــرین دردم می شود

 

 


گاهی وقتا به یه چیزایی که آرزو شو داری میرسی...
تازه میفهمی
که چقدر آرزوش
از داشتنش قشنگتر بوده !!!

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         شده ام سنگ صبور روزگار..... دارد تمام غم های دیرینه اش را یک جا به خوردم می دهد...


عادت می کنم به داشتن چیزی و سپس نداشتنش،
به بودن کسی و سپس به نبودنش،
تنها عادت می کنم....
امـــا فراموش نه !

شبـهـا زیـر دوش آب سـرد
رهـا میکـنم بـغــض زخمـهـایـم را
در حالی که هـمــه میگـویـنـد:
خــوش به حـالــش ...
چه زود فـــرامــوش کـرد

 

شک کرده بـودم کسی بین ماست !

حالا: یقین دارم "مـــن" بین دو نفر ایستاده ام !

چقدر تفاوت وجود داشت ;

بین واقعیت و طرز فکر من!

 

شب هایم درد دارند.. وقتی ندانم.. چراغ اتاقت را چه کسی خاموش می کند!!!

 

کاش خودم را جایی جا بگذارم و برگردم ببینم که نیستم !

 

اون لحظه که گفتی : یکی بهتر از تورو پیدا کردم یاد اون روزایی افتادم که به ۱۰۰ تا بهتر از تو گفتم من بهـــتــرینو دارم . .

 

آدمهایی که به جای فریاد , سکوت می کنند , بالاخره روزی به جای صبر کردن , در را باز می کنند و می روند .

 

در زندگی برای هر آدمی از یک روز از یک جا از یک نفر به بعد ...دیگر هیچ چیز مثل قبل

نیست! نه روزها، نه رنگ ها، نه خیابانها همه چیز میشود: "دلتنگی!
[ ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ هیوا ] [ نظرات () ]


به راستی ماندن در این دنیا بهانه می خواهد

 

 

اینجا ماندن بهانه می‌خواهد….اینجا حرف‌های بی‌

منطق من بوی دل‌ تنگی میدهند…خیابان‌های غرب برایم غریب اند….اینجا که

گودالی برای باران‌های پائیزی نیست، حس درد و دل‌ را کور می‌کند….من از

اینجا، صبر را در پیچیده‌ترین نحو ساده آموختم….ابر خاکستری، کافی‌ تلخ،

پک زدن به سیگار، تزئینی برای دل‌ افسرده‌ای بیش نیست…وقتی در غرب ترین …

گوشهٔ غرب خاکستری میشوی ،سیگار تنها نور چشمک زن امیدی است برای حس بودن

تو ….اینجا مردن بهانه نمی‌خواهد، وقتی تو نباشی‌...

[ ۱٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ هیوا ] [ نظرات () ]


خدا و کودک

الو ... الو... سلام  

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟  

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟  

پس چرا کسی جواب نمیده؟  

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟  

 

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.   

 

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...  

 

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .  

 

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟  

 

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟  

 

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا  

باهام حرف بزنه گریه میکنما...  

 

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛  

 

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟  

 

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.  

 

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...  

 

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.  

 

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...  

 

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...  

 

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

 

 

[ ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ هیوا ] [ نظرات () ]


پاسخ زیبای فروغ فرحزاد به حمید مصدق


"حمید مصدق خرداد 1343"


تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
 
 
 
" پاسخ زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"


من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ...

 
 

[ ٢٧ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ هیوا ] [ نظرات () ]


لبخند ناخودآگاه

 

گاهی اوقات فکر کردن به بعضی ها، ناخوداگاه لبخندی روی لبانت می نشاند... دوست دارم این لبخندهای بیگاه و این بعضی ها را ...

 

 



[ ۱٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ هیوا ] [ نظرات () ]


عاشق نیستی !!!

هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت را بگیرد اگر احساس می کنی در ارتفاعات آن را رها خواهد کرد

 


امیری به شاهزاده گفت : من عاشق تو هستم .

شاهزاده گفت : زیباتر از من خواهرم است که در پشت تو ایستاده است .

امیر برگشت و دید هیچکس نیست.

شاهزاده گفت : عاشق نیستی ... عاشق به غیر نظر نمی کند .

[ ٤ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ هیوا ] [ نظرات () ]